تبليغاتX
...ثانیه ها
همیشه اشتباهی مرتکب می شویم،

بعد ناراحت می شویم،

بعد پشیمان،

و تجربه ای کسب می کنیم تا دوباره اشتباهاتمان را تکرار کنیم!

تجربه، توجیهی است برای اشتباهاتی که تکرار می کنیم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 22:2 توسط |

و این همه تنهایی،

عقوبت ِ چیدن ِ میوه ی ممنوعه ایست که مجال ِ چشیدن ِ طعمش، به کف نیامده، از دست رفت!



+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 23:22 توسط |

جانا  به حاجتی  که تو را  هست  با  خدای

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است؟

************

پ.ن: کار سختی است بعضی وقت ها! اینکه آدم بخواهد چیز مهمی که اینجای گلویش گیر کرده را نگوید یا ننویسد، بعد برای اینکه همه چیز عادی جلوه کند، سعی کند چیزهای دیگری بگوید یا بنویسد!

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 22:15 توسط |

پسر کوچولو* رو به مادرش کرد و پرسید: مامان، تولد ِ بعدی ِ من کِی می شه؟

مادر داشت کاغذ کادوها و بادکنک های تولد رو از روی اتاق جمع می کرد! لبخند زد...

*****************

*: پسر خواهرم


+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 22:7 توسط |

هر روز صبح، سرویس ِ مدارس ِ دانش آموزان، تداعی کننده روزهای -حالا خوب شده ی- مدرسه است! 

روزهایی که باید کلی می دویدیم تا به موقع در صبحگاه حاضر باشیم... روزهای گام های پر از اشتیاق، برای به مدرسه رسیدن و البته، گام های سنگین و کرخت ِ  زور زوری، نیز! روزهای دیر رسیدن، روزهای اسمت را می نویسم می دهم به آقا ناظم، روزهای رکاب زدن ِ هی تند و هی تند تر... روزهای سُر خوردن روی برف... روزهای دویدن زیر باران...

با این همه سرویس ِ مدرسه ، طعم ِ دویدن و رسیدن چه می شود! طعم ِ دویدن و در ِ بسته ی مدرسه؟! به نظرم کم کم دارد دیر می شود چشیدن ِ بعضی طعم ها برای دانش آموزان ِ این روزها! تجربه ی بعضی چیزها برای این نسل!

...............................

پ.ن های بی ربط*:

پ.ن 1: حرف ها گاه آن قدر پر اهمیت می شوند که نا خوداگاه خودشان فرو می روند! فرو رفتند!

پ.ن2 : عزیزی از مشهد آمده، جشن عقد دوستم در مشهد است، و دوستی به مشهد رفته! جای ما خالی!

پ.ن 3: مبارک باشه تقی!

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 22:59 توسط |

بزرگداشت حافظ!

احمدی نژاد در حافظیه؟!

ای مگس عرصه سیمرغ، نه جولانگه توست

عرض خود می بری و زحمت ما می داری...

                                       حضرت حافظ!

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 3:15 توسط |

این روز ها انگار حتی برای حافظ خواندن هم نیاز به فرا رسیدن روز بزرگداشت حافظ داریم...


ذره را تا نبود همت عالی حافظ

طالب چشمه ی خورشید درخشان نشود...

..............

پ.ن : یادش به خیر! این روزهای شیراز! بزرگداشت حافظ!

+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 18:20 توسط |

مثل حرکت دو خط در حوالی هم! گاه نزدیک و گاه دور و البته هم سو!

بی آنکه مقصدی یگانه داشته باشیم...

خوب می دانم، که همین تو - حتی تا آخر- موازی هم نمی مانی.

دلم را خوش کرده ام که لابد روزی ما - من و تو- از یک نقطه گذشته ایم!

از یک تقاطع!

.......................

پ.ن 1: انگار هی بخواهم که در نوشته هایم حرف هایی داشته باشم، که نمی توانم رک بگویمشان! انگار گفتن بعضی حقایق برایم سخت شده باشد! انگار این روزها حرف هایی باشد که...

پ.ن 2: گاهی که آدم دلش تنگ می شود، فعل هایش هیچ تطابقی با فاعل جمله هایش ندارند! 

پ.ن 3:]...[

*: فکر کنم باید پ.ن 2 را دوباره به خودم یادآوری کنم!

+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 19:20 توسط |

حتی اگر روز هفتم مهر به دنيا آمده بودم نيز جا نداشت حرکت شما به کيش شخصيت آلوده شود.

بیانیه شماره 13 - میر حسین موسوی!

+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 21:51 توسط |

 

آدم دلش تنگ می شود برای وقت هایی که استاد می خواند؛ "سینه مالامال درد است ی دریغا مرهمی/ دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی..." وقتی این آواز استاد، مقدمه اش تکنوازی سنتور استاد مشکاتیان باشد عجیب ماورایی می شود! این ها بهانه ای بود تا بنویسم، چند روزی است که پرویز مشکاتیان این عالم خاکی را وداع گفته و من هنوز دل هوایی می شوم وقتی صدای سنتورش "بیداد" می کند، درست مثل همان روزها که استاد سنتورش را می نواخت!

........................

پ.ن1: فکرش را هم نمی کردم که یک روزی بیاید که در هفته یکبار هم نتوانم بیایم اینجا و چیزی بنویسم! دیگر ماهی یکبار که فاجعه است!

پ.ن 2: کارهای عقب افتاده ی زیادی دارم این روزها که هی به فردا موکول می شود! اصلا زندگی یعنی همین... شاید!


+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 11:20 توسط |

روزها اینقدر با عجله می روند که گاهی یادم می رود که داشتیم زندگی می کردیم!

..................
پ.ن 1 : با عجله می روند روز ها و من تازه فهمیده ام که استاد شفیعی کدکنی هم رفت، به هر آن کجا که باشد به جز این سرا، سرایش! میگویند که استاد رفت که رفت! سفرت بخیر استاد! حالا که از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران... برسان سلام ما را...

پ.ن 2 : روزهای خوبی نیست. این خوب نبودن را همه کس نمی فهمد! حتی خودم نیز...

پ.ن3: شاید یک تغییر اساسی نیاز داشته باشه اینجا

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 18:4 توسط |

رمضان به نیمه رسید و هنوز یک نفر هست که از من دلگیر است! یعنی یکی را مطمئنم! شاید بیشتر از یکی! و وقتی یکی از تو دلگیر باشد، خدا هم دلگیر می شود! اینگونه می شود که رمضان تند تند می گذرد بدون اینکه بچسبد!

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 6:0 توسط |

بعضی وقت ها می شود که انگار دلم بدجوری می خواهد عبارت دوستت دارم را به کسی هدیه کنم! خودم البته خوب می دانم که این بعضی وقت ها در مقابل آن وقت هایی خودخواهانه می زیم، چیز ناچیزی است! باید به بایگانی بفرستم، بعضی عبارت ها را و بعضی وقت ها را و البته خودم را!

چیزهای تلخی است در احساس های این روزهایم! خیلی تلخ و زجر آور! انگار اعتراف کردن هم هیچ چیز را عوض نمی کند، و البته شرح آنچه اتفاق افتاده! این قصه، غصه ی تلخی است!

+ نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 1:10 توسط |

طبق شنیده ها، آخرین بار من لبه ی یک پرتگاه خطرناک در حال سقوط مشاهده شده ام! کسی چیزی بیش از این ندیده است! حتی چوپانانی که هر روز گوسفندانشان را از پایین آن صخره ها به چرا می برند...


+ نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 1:2 توسط |

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم ...*

...
با صدای شاملو انگار معجزه ای کنارت به وقوع می پیوندد! گوش هایم حیف... و چشم هایم حتی!

*: مارگوت بیگل


+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 16:38 توسط |

خواستم یادم بماند که بعضی وقت ها لحظه ها چقدر سنگین و پر التهاب عبور می کنند!

آن وقت اگر تو در کنار گود مانده باشی سنگین تر...

همین!

+ نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 17:51 توسط

این لحظاتی را که همه چیز خسته ات می کند؛

این لحظاتی را که کارهایت همین جوری می شود و از سر تکرار؛

این لحظاتی را که انگاری بیشتر از همیشه تنهایی؛

این لحظاتی را که احساس می کنی زندگی به شکل چندش آور تو را با خود می برد؛

این لحظاتی را که فکر می کنی دنیا و آدم هاش، همه نامردند؛

چند لحظه قبل از اذان صبح با آن آسمان سیاه ِ دوست داشتنی ِ آرام ش، توی یک ترمینال که راننده تاکسی هاش، سر صبح، آدم را مثل اسکناس پنج تومنی می بینند؛ با کلی فکر احمقانه که فقط همین نوشتن می تواند مانع خطورش شود به ذهن آدم و درست وقتی موذن زاده اردبیلی دارد آرام می گوید " توکلت علی الحی الذی لا یموت"، درست اینجا! 

خوب یا بد، نمی دانم؟! 

خیلی وقت بود که اینجوری خدا را کم نیاورده بودم!

سوم مرداد 88

+ نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 8:53 توسط |

بالاخره جایی بین دوشنبه ای، زندگی تمام خواهد شد!

و من بر آستان اش خواه ایستاد!

و دست خواهم زد، به افتخارت!

و بعد تا جهنم دوستت خواهم داشت
+ نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 16:9 توسط |

این روزها که رفته ای، و دیگر بر نگشته ای، احساس می کنم عاشقترم!

نمی دانم، می مانم!؟
+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 1:30 توسط |

آرزویش ماند بر دلم، که یک بار بپرسی:

این حالت که می گویی خوب است، خوب است واقعا؟

..............

پ.ن

گفت : احوالت چطور است ؟!
گفتمش : عالیست مثل حال گل 
حال گل در چنگ چنگیز مغول

قیصر امین پور

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 1:29 توسط |