تبليغاتX
...ثانیه ها
هرچه خدا تلاش می کند که من را آدم کند، در مقابل اراده من کم می آورد.

حالا انصاف بدهید، من تواناترم یا خدا؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 7:52 توسط |

و البته اینکه آدم برای همیشه در حسرت چیزی بماند، از آن لذت های کشف نشده ی بشر است که حالا خوب می دانم ، انگار چشیدن طعمش، انسان را جاودانه می کند، بی میل ِ به زیستن...

این شاید تنها چیز ماندگاریست که از ما، برایم می ماند...

..............................................................

پ ن : فقط برای ثبت در لحظه های ماندگار

+ نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 23:11 توسط |


من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواری بزنم
+ نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 10:40 توسط |

اتفاق های ِ بد ِ زندگی، خیلی سریع تر از اتفاق های ِ خوب زندگی رخ می دهند!

و گاهی اوقات سرعت این اتفاق های ِ بد اینقدر زیاد است، که قبل از اینکه اتفاق ِ خوب ِ زندگی مجال ِ ظهور بیاید، اتفاق ِ بد ِ زندگی سر رشته ی همه ی امور را به دست می گیرد!

و اینکه سرعت اتفاق های ِ بد ِ زندگی این همه بیشتر از سرعت  اتفاق های ِ خوب ِ زندگی ِ - من-  است، بی گمان تقدیر است!

همین...

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 2:4 توسط |

این روز ها حال و هوای من تابعی از حال و هوای توست!

وقتی شادی، من دلگیرم و وقتی اندوهی داری یا کسالتی، من مستم و خوشحال!

آخ که چه می شد، اگر روزهای مستی و خوشحالی ت - مثل روزهای اندوه ت-  پر از مهربانی بود؟!

+ نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 1:18 توسط |

بین خیال ِ تو و تو،

اولی را انتخاب می کنم!

لا اقل یکی باشد برای...

+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 1:18 توسط |

عذاب هولناکی است؛

دوست داشتن در عین ِ اجباری که در نداشتنش شکل می گیرد؛

سرگردانی در دوست داشتن و نداشتن ِ کسی، چیزی؛

بی گمان خداوندگار اگر جور ِ این عذاب می دانست، هرگز به آتش دوزخ تهدیمان نمی کرد!

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 20:47 توسط |

وقتی که این گونه ، مثل روزهای همه چیزش عادی، از کنار ِ من می گذری و حضورت این طرف و آن طرف می رود با لبخند ساده ای ، فقط ، با خودم می گویم:

نکند کسی باشد که من هم - بی آنکه بدانم - اینچنین آزرده باشم ش!؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 23:32 توسط |

همیشه اشتباهی مرتکب می شویم،

بعد ناراحت می شویم،

بعد پشیمان،

و تجربه ای کسب می کنیم تا دوباره اشتباهاتمان را تکرار کنیم!

تجربه، توجیهی است برای اشتباهاتی که تکرار می کنیم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 22:2 توسط |

و این همه تنهایی،

عقوبت ِ چیدن ِ میوه ی ممنوعه ایست که مجال ِ چشیدن ِ طعمش، به کف نیامده، از دست رفت!



+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 23:22 توسط |

جانا  به حاجتی  که تو را  هست  با  خدای

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است؟

************

پ.ن: کار سختی است بعضی وقت ها! اینکه آدم بخواهد چیز مهمی که اینجای گلویش گیر کرده را نگوید یا ننویسد، بعد برای اینکه همه چیز عادی جلوه کند، سعی کند چیزهای دیگری بگوید یا بنویسد!

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 22:15 توسط |

پسر کوچولو* رو به مادرش کرد و پرسید: مامان، تولد ِ بعدی ِ من کِی می شه؟

مادر داشت کاغذ کادوها و بادکنک های تولد رو از روی اتاق جمع می کرد! لبخند زد...

*****************

*: پسر خواهرم


+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 22:7 توسط |

هر روز صبح، سرویس ِ مدارس ِ دانش آموزان، تداعی کننده روزهای -حالا خوب شده ی- مدرسه است! 

روزهایی که باید کلی می دویدیم تا به موقع در صبحگاه حاضر باشیم... روزهای گام های پر از اشتیاق، برای به مدرسه رسیدن و البته، گام های سنگین و کرخت ِ  زور زوری، نیز! روزهای دیر رسیدن، روزهای اسمت را می نویسم می دهم به آقا ناظم، روزهای رکاب زدن ِ هی تند و هی تند تر... روزهای سُر خوردن روی برف... روزهای دویدن زیر باران...

با این همه سرویس ِ مدرسه ، طعم ِ دویدن و رسیدن چه می شود! طعم ِ دویدن و در ِ بسته ی مدرسه؟! به نظرم کم کم دارد دیر می شود چشیدن ِ بعضی طعم ها برای دانش آموزان ِ این روزها! تجربه ی بعضی چیزها برای این نسل!

...............................

پ.ن های بی ربط*:

پ.ن 1: حرف ها گاه آن قدر پر اهمیت می شوند که نا خوداگاه خودشان فرو می روند! فرو رفتند!

پ.ن2 : عزیزی از مشهد آمده، جشن عقد دوستم در مشهد است، و دوستی به مشهد رفته! جای ما خالی!

پ.ن 3: مبارک باشه تقی!

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 22:59 توسط |

بزرگداشت حافظ!

احمدی نژاد در حافظیه؟!

ای مگس عرصه سیمرغ، نه جولانگه توست

عرض خود می بری و زحمت ما می داری...

                                       حضرت حافظ!

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 3:15 توسط |

این روز ها انگار حتی برای حافظ خواندن هم نیاز به فرا رسیدن روز بزرگداشت حافظ داریم...


ذره را تا نبود همت عالی حافظ

طالب چشمه ی خورشید درخشان نشود...

..............

پ.ن : یادش به خیر! این روزهای شیراز! بزرگداشت حافظ!

+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 18:20 توسط |

مثل حرکت دو خط در حوالی هم! گاه نزدیک و گاه دور و البته هم سو!

بی آنکه مقصدی یگانه داشته باشیم...

خوب می دانم، که همین تو - حتی تا آخر- موازی هم نمی مانی.

دلم را خوش کرده ام که لابد روزی ما - من و تو- از یک نقطه گذشته ایم!

از یک تقاطع!

.......................

پ.ن 1: انگار هی بخواهم که در نوشته هایم حرف هایی داشته باشم، که نمی توانم رک بگویمشان! انگار گفتن بعضی حقایق برایم سخت شده باشد! انگار این روزها حرف هایی باشد که...

پ.ن 2: گاهی که آدم دلش تنگ می شود، فعل هایش هیچ تطابقی با فاعل جمله هایش ندارند! 

پ.ن 3:]...[

*: فکر کنم باید پ.ن 2 را دوباره به خودم یادآوری کنم!

+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 19:20 توسط |

حتی اگر روز هفتم مهر به دنيا آمده بودم نيز جا نداشت حرکت شما به کيش شخصيت آلوده شود.

بیانیه شماره 13 - میر حسین موسوی!

+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 21:51 توسط |

 

آدم دلش تنگ می شود برای وقت هایی که استاد می خواند؛ "سینه مالامال درد است ی دریغا مرهمی/ دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی..." وقتی این آواز استاد، مقدمه اش تکنوازی سنتور استاد مشکاتیان باشد عجیب ماورایی می شود! این ها بهانه ای بود تا بنویسم، چند روزی است که پرویز مشکاتیان این عالم خاکی را وداع گفته و من هنوز دل هوایی می شوم وقتی صدای سنتورش "بیداد" می کند، درست مثل همان روزها که استاد سنتورش را می نواخت!

........................

پ.ن1: فکرش را هم نمی کردم که یک روزی بیاید که در هفته یکبار هم نتوانم بیایم اینجا و چیزی بنویسم! دیگر ماهی یکبار که فاجعه است!

پ.ن 2: کارهای عقب افتاده ی زیادی دارم این روزها که هی به فردا موکول می شود! اصلا زندگی یعنی همین... شاید!


+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 11:20 توسط |

روزها اینقدر با عجله می روند که گاهی یادم می رود که داشتیم زندگی می کردیم!

..................
پ.ن 1 : با عجله می روند روز ها و من تازه فهمیده ام که استاد شفیعی کدکنی هم رفت، به هر آن کجا که باشد به جز این سرا، سرایش! میگویند که استاد رفت که رفت! سفرت بخیر استاد! حالا که از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران... برسان سلام ما را...

پ.ن 2 : روزهای خوبی نیست. این خوب نبودن را همه کس نمی فهمد! حتی خودم نیز...

پ.ن3: شاید یک تغییر اساسی نیاز داشته باشه اینجا

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 18:4 توسط |

رمضان به نیمه رسید و هنوز یک نفر هست که از من دلگیر است! یعنی یکی را مطمئنم! شاید بیشتر از یکی! و وقتی یکی از تو دلگیر باشد، خدا هم دلگیر می شود! اینگونه می شود که رمضان تند تند می گذرد بدون اینکه بچسبد!

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 6:0 توسط |